العلامة المجلسي

92

مجموعه رسائل اعتقادى ( فارسى )

فرزندان ، نازل شده است به شما آنچه به جدّ شما بيش از شما واقع شده . پس ابتدا كند حضرت فاطمه - عليها السلام - و شكايت كند از ابو بكر و عمر كه فدك را از من گرفتند و چندان كه حجتها برايشان اقامه كردم سود نداد ، و نامهء كه تو براى من نوشته بودى براى فدك ، عمر گرفت در حضور مهاجر و انصار ، و آب دهان خود را بر آن انداخت و پاره كرد ، و من به سوى قبر تو آمدم اى پدر و شكايت ايشان به تو كردم ، و ابو بكر و عمر به سقيفه بنى ساعده رفتند و با منافقان ديگر اتفاق كردند ، خلافت را از شوهر من امير المؤمنين - عليه السلام - غصب كردند . پس آمدند كه او را به بيعت ببرند ، او ابا كرد ، هيزم بر در خانه ما جمع كردند كه اهل بيت رسالت را بسوزانند . من صدا زدم كه اى عمر ، اين چه جرأتست كه بر خدا و رسول مىنمايى ، مىخواهى كه نسل پيغمبر را از زمين بر اندازى ؟ عمر گفت : كه بس كن اى فاطمه كه محمّد - صلى الله عليه و آله حاضر نيست كه ملائكه بيايند و امر و نهى از آسمان بياورند . على را بگو كه بيايد و بيعت كند ، و اگر نه آتش مىاندازيم در خانه و همه را مىسوزانيم . پس من گفتم : خداوندا به تو شكايت مى كنم اين كه پيغمبر تو از ميان رفته ، و امتش همه كافر شده‌اند و حق ما را غصب مىكنند ، پس عمر صدا زد كه حرفهاى احمقانه زنان را بگذار ، خدا ، پيغمبرى و امامت هر دو را به شما نداده است ، پس عمر تازيانه زد و دست مرا شكست و در ، بر شكم من زد و فرزند محسن نام شش ماهه ، از من سقط شد و من فرياد مىكردم كه وا ابتاه ، وا رسول الله ، دختر تو فاطمه را دروغگو مىنامند و تازيانه بر او مىزنند و فرزندش را شهيد مىكنند ، و خواستم كه گيسو بگشايم امير المؤمنين - عليه السلام - دويد و مرا به سينه خود چسبانيد و گفت : اى دختر رسول خدا ، پدرت رحمت عالميان بود ، به خدا قسم مىدهم تو را كه مقنعه از سر نگشايى و سر به آسمان بلند نكنى ، و اللّه كه اگر بكنى خدا يك جنبنده بر زمين و يك پرنده در هوا زنده نگذارد ، پس برگشتم و از آن درد و آزار شهيد شدم . پس حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - شكايت كند كه چندين شب با حسنين به خانهء مهاجر و انصار رفتم از آنهايى كه مكرّر تو بيعت خلافت مرا از ايشان